درس های سفر

در واقع، احساس قدردانی و خوشحالی نسبت به اساسی ترین درسهایی دارم که در سفر به دست آوردم. یکی از این درس ها این بود که چطور خوش بین باشم. درک و حل مشکلات بدیهی که در زندگی عادی و روزمره به وجود می آیند هم از دیگر درس های سفر بود که امروزه حل و فهم این مشکلات برایم آسان هستند.

وقتی سفر می کنم، مهم نیست چقدر فاصله را طی کرده باشم یا ساعت ها رانندگی کنم تا به کلبه ای وسط جنگل برسم یا از پنجره هواپیما به بیرون خیره بشم و منتظر رسیدن به مقصد باشم. خود را وادار کردم تا از روتین زندگی خارج شوم و درگیر جزئیات باشم و همیشه به خودم بگم “حالا در جایی جدید هستم”. آزاد کردن ذهن به من زمانی برای فکر کردن میدهد. تقریبا مثل این است که تجربه های فیزیکی خوبی داشته باشم و به خوبی درک کنم چطور به راحتی می توان بر هر مشکلی در کوهستان و جاهای دیگر غلبه کرد.

درک زندگی

وقتی پیاده روی می کنم با بُعد جدیدی از زندگی روبرو می شوم. وقتی در طبیعت هستم و دنبال چیزهای نه چندان ضروری می گردم به این درک می رسم که چه چیزی واقعا در زندگی حائز اهمیت است. هر چیزی که با پای پیاده از آن عبور کردم به طور استعاری تبدیل به درسی از زندگی شد. برای مثال، شکلات ها که نماد زندگی لوکس هستند و یا وسایلی که در دوره ای، از داشتن آن ها لذت می بردم اما در واقع همه ی چیزی که من به آن احتیاج دارم آب و کمی غذاست تا مرا برای ادامه مسیر سر پا نگه دارد. همین منطق را می توانم در روابطم هم پیاده کنم.

در هستی اندازه یک ارزن هستیم و در مقایسه با جهان پیرامون خود بسیار ناچیز به نظر می رسیم. یکی دیگر از درس های سفر برای من همین بود. مثل مشکلاتم، در برابر عظمت طبیعت، من خیلی کوچک به نظر می رسیدم. دنیا پیشنهادهای زیادی برای ما دارد مثل جریان های پنهان تریکلینگ در کوهستان های عمان. فقط باید به این درک می رسیدم که چه اندازه کوچکم و شجاع تا بتوانم از صخره ها بالا روم و به هدفم برسم.

اعتماد بنفس و شجاعت

سفرهای پیاده به من یاد دادند که چطور می توانم قدردان باشم. توانستم دید خوش بینانه ای به همه چیز داشته باشم و اعتماد به نفس بیشتری به من بخشید. بیشترین تجربه ای که نصیبم کرد شجاعت تجربه ی چیزهای جدید بود. به یاد می آورم که محکم روی قله کوه ترافان در اسنودونیا ویلز ایستاده بودم و از اینکه به نوک قله رسیدم احساس غرور می کردم. واقعگرایانه ست که فقط دو تا پاهایم مرا به بالای قله رسانده اند. کسی مثل من که قبلا هم با دو تا پاهاش سفر کرده است اما هرگز چنین مهارتی در پیاده روی نداشت. در اینجا فقط می توان گفت عالی است.

با این اعتماد به دست آمده، در سفرم با غریبه ها شروع به صحبت می کردم. برای من آدما منبع مشکلات پیش و پا افتاده بودند. من در شهری کوچک در نروژ زندگی می کردم، جایی که آدمهایش عموما سرشان در لاک خودشان بود. در حقیقت، احساس ارتباط برقرار نکردن با دیگران یکجور افسردگی بود، روبرو شدن با آدمهای مشابه هم کمکی به من نمی کرد.

ارتباط با آدمها

در سفر، صحبت کردن با آدمهای جدید که مشتاق صحبت با تو هستند خیلی فرح بخش است. گپ و گفت ها برای من خیلی اهمیت داشت چون همیشه دنبال یادگرفتن چیزای مفید و ارزشمند بودم. به یاد می آورم در شهر ترومسا در نروژ، پیرمردی به اسم جان را ملاقات کردم که سورتمه می راند، از او خواستم برای آدمی به سن و سال من نصیحتی بگوید، به من گفت : “تجربه های جدید را کشف کن و ادامه بده.”

سفر به من اجازه داد تا خود را کشف کنم و بعدهای تازه ای به من بخشید و نشان داد که در دنیای بیرون آدمهایی هستند که قرار است با آن ها در ارتباط باشم. با این دانش، می دانم که روزهای زیادی از زندگی روزمره ام با اتفاق های بد گره خورده بود اما توانستم با سفر کردن تجربه های فوق‌العاده ای را کشف کنم. و به رشد فکری و ارتقا کیفی زندگی خود کمک کنم.

سفر برای شما چه مزیت هایی داشته است؟ آیا توانسته به رشد فکری و افزایش اعتماد بنفس در شما کمک کند؟ با سفر تا چه اندازه به خودشناسی رسیده اید؟