تاریخ ما
گزیده‌ای از تاریخ و تمدن جهان باستان

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

مهمانان قسمت 20 برنامه ماه عسل 92

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

عکس های احسان علیخانی در ماه عسل 92

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

تصاویر قسمت 20 برنامه ماه عسل 92 (مرده زنده شد)

عکس های قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92 (زنده شدن مرده)

خلاصه قسمت بیستم برنامه ماه عسل 92:

بیستمین قسمت از ماه عسل پس از خواندن دعای فرج توسط احسان علیخانی آغازشد سلام.سلام به روی ماهتون. مطمئنم که شما قدروشان ومنزلت این روزها وثانیه هارو میدونین.امشب خوش به حال همه مون اگه خدایاری کنه که قدرومنزلت امشبو بدونیم.خوش به ال کسایی که امشب باور دارن که انقدرخدابخشنده ورحیمه که بنده های کوچولوشو تماشامیکنه .خوش اومدین وسپس تیتراژ ابتدایی برنامه پخش شد. پس از پخش تیتراژ آقای علیخانی گفتن خوش به حال کسایی که حداقل بخشی از رفتارو منش حضرت علی رو وام گرفتن .میخوام ساده ترین چیزو که از حضرت علی شنیدیم بگم واون اینه که هرچیزی رو که برای خودن میخوای برای دیگرانم بخواه وبالعکس.ممنونم ازتون.دیشب شب متفاوتی بود وسپس وله ای از مهمانان شب گذشته پخش شد وپس ازپخش وله آقای علیخانی گفتن ممنونم از محبت شما.قبول دارم که تلخ بود فصل دیروز ماه عسل ما اما پایانش نفس بود ودرادامه گفتن بریم وارد دنیای امروز مهمونامون بشیم وسپس وارد دکور شدن وبامهمانان برنامه سلام واحوالپرسی کردن ودرادامه خانوم گفتن که سال 57 باهمسرشون زدواج کردن .

اهل آبادانن و آقاگفتن که کارمند بیمارستان شرکت نفتن وخانومم گفتن که کارمند بیمارستان طالقانی هستن وخانوم گفتن که خواهر زن داداش شوهرم میادبیمارستان ما وشوهرم اونجا منو میبینه وچند بارم دورادور منو دیده تااینکه اومدن خواستگاری وازدواجمون سال 57 شد وتو حکومت نظامی ازدواج کردیم وخانوم گفتن که اولین بچمون سال58 به دنیااومد وگفتن که 25 شهریور سال 59 پدرشوهرم فوت کرد ومارفتیم اصفهان که بعد فهمیدیم آبادنو زدن ومن دخترمو گذاشتم پیش خانواده وباشوهرم اومدم آبادان وما وقتی که رسیدیم خرم آباد بهمون گفتن چراغای ماشینو خاموش کنین وفرداش که رسیدیم آبادان دیدیم آسمون سایه از دود ودیدم که شهر خلوته وخبری نیس ودیدیم که همه خونواده ها رفتن وفقط مرداشون منودن وگفتن که شبا برق نبود وما بافانوس دستی کارامون انجام میدادیم وخانوم گفتن که حتی زمان بارداری هم به کارشون تو بیمارستان ادامه دادن وگفتن که وقتی پسرم دوماهه ودخترم دوساله بود اومدیم آبادان که وقتی دخترم 4 سالش بود میرفت بالای سر مجروح ها ومجروح ها ازش انرژی میگرفتن ودرادامه آقای علیخانی گفتن که دلیل اصلی دعوت ما ازشما دقت خانوم سلیمانیه که توقسمت بعد راجع بهش مفصل تر حرف میزنیم و ازشون پرسیدن که چرااینقد تو کارتون دقت داشتین.

وخانوم گفت که من رو کارم حساسم وشبا که میخوابم وجدانم پیش خودم راحته ودرادامه آقای علیخانی گفتن حالا من به شما اثبات میکنم که شما چقدر امانتداربودین. وسپس وله ای پخش شدوپس از پخش وله وگفتن کم کم مات یک خونه مستقرشدیم ام یک شب انقدر خمپاره زدن که مانتونستیم تو خونه بخوابیم واومدیم تو سنگرخوابیدیم وگفتن که شرایط سختی داشتیم وگفتن که یکبار که من میخواستم برم سرکار وشب کاربودم سرویس نیومد دنبالم که من رفتم ژاندارمری وبه بیمارستان زنگ زدم که گفتن اذن شب ندادن بهش ونمیتونه بیاد دنبالتون وبعدش یه آقایی منو تایک مسیر برد ومن بین خمپاره ها بالاخره خودمو رسوندم به بیمارستان وسپس آقای علیخانی از دوتامهمان دیگر دعوت کردن که اوناهم از آبادان اومده بودن وبمهمانان سلام واحوالپرسی کردن وآقای فولادی گفتن که توی آبادان همینطور که مردا درجبهه میجنگیدن خانوم هاهم پشت جبهه خدمات شایانی انجام میدادن وگفتن که توعملیات ثامن الائمه شدیدا مجرو ح شدن وگفتن این عملیات اولین عملیاتی بود که باب عملیات های بزرگ مابود وگفتن که ما درشب60/6/26 رفتیم برای شناسایی ووقتی جلو رفتیم به ماشلیک شد ومن زمینگیرشدم واحساس کردم که یکی باپوتین محکم زد به سینه ی من واحساس کردم باد ازگوشم بیرون میاد وکمرم می سوخت وبعد فهمیدم که سه تاگلوله خوردم یکی از بچه ها منو برد پشت خط وباوانت منو بردن بیمارستان وتو وانت احساس میکردم که باید بخوابم که یکی میزد توگوشم ومیگفت نخواب واگه بخوابی میمیری و وقتی رسیدم بیمارستان فقط گوشام میشنید که میشنیدم میگن این شهید شده واحساس کردم که پارچه سفیدوکشیدن روم که یکی از پرستاراگفت اون گوشی دیگه روبیار که اینجا خانوم سلیمانی یه چیزایی یادشون اومد وآقای فولادی گفتن منو بردن اتاق عمل ووقتی اون جابودم میفهمیدم که دارن شکممو پاره میکنن وخانوم سلیمانیم گفتن من اون لحظه باخودم فکرکردم که شاید گوشی خراب باشه وبرای همین گفتم یک گوشی دیگه بهم بدن وخانوم آقای فولادی هم گفتن پرستارن چون شوهرشون ایشونو تشویق کردن به پرستاری.

وهمچنین خودشونم علاقه داشتن وآقای فولادی گفتن چون فداکاری از پرستار دیده بودم دوس داشتم همسرمم پرستاربشه ودرپایان آقای علیخانی گفتن ممنونم از اینکه منت گذاشتین وامیدوارم باعث معاشرت شما توی این ماه شده باشیم ودرآخراز دکور بیرون اومدن وگفتن امیرالمومنین توی روز آخر حضرت رسولو خواب دیدن وبه ایشون میگن که اینابراشون فرق نمیکنه من باشم یامعاویه باشه که حضرت رسول میگن نفرینشون کن که حضرت علی میگن وازخدامیخوام که منو ازشون بگیره ودرآخر نماز والدین رو سفارش کردن وباگفتن ماهتون عسل به برنامه پایان دادن وسپس تیتراژ انتهایی برنامه باصدای مهدی یراحی پخش شد.

You might also like

Leave A Reply

Your email address will not be published.