تاریخ ما
گزیده‌ای از تاریخ و تمدن جهان باستان

شب است و ره گم کرده ام – حسین منزوی

شب است و ره گم کرده ام، در کولاک زمستانی

مرا به خود دلالت کن ،ای خانه ی چراغانی!

 

مرا ببین کز خستگی، وز شکوه شکستگی

آینه ای گرفته ام، پیش رویت از پیشانی

 

“حسین منزوی”

 

————————————————
شب است و ره گم کرده ام، در کولاک زمستانی

مرا به خود دلالت کن ،ای خانه ی چراغانی!

 

صحبت مکن با من، اگر گوش خیابانی داری

که با تو از “من” می گویم از این روح بیابانی

 

غم غریبی  مرا، در “کله فریاد”ی بجو

که اوج می گیرند از او “شروه”های دشتستانی

 

رو به رویم که بنشینی، با دست باز بازی کن

من همینم که می بینی: عریانم عین عریانی

 

به دست باد افتاده است، دفتر بی شیرازه ام

تمثیلی تلخ و تازه ام، در مبحث پریشانی

 

شبه خوابی هم اگر بود، تقطیعش نابرابر بود

رویا های خوش کوتاه، کابوس های طولانی!

 

بهتر ببین آنگه دریاب، کز خون دلم خورده اب

شعر خوش نقش و نگارم، چون قالی های ایرانی

 

سند باد سر گشته ام، دوال پا ها کشته ام

خرد و خسته، برگشته ام از سفر های توفانی

 

مراببین کزخستگی، وز شکوه شکستگی

آینه ای گرفته ام، پیش رویت از پیشانی

 

پیش از آمدنت، ای یار! تندیس وحشت -روزگار-

عمری نوازشم کرده است با “دست های سیمانی”

 

اگر طوفان هم باشی، آه! خسته تر از اینم مخواه

من از ویرانی می آیم، از نهایت ویرانی

 

عمیق تر از انزوا، زخم عمیق روحم را

می بینی یا نمی بینی؟ می دانی یا نمی دانی؟

 

با ته مانده ی ایمان، به عشق تکیه کرده ام

به تو پناه اورده ام، از وحشت بی ایمانی.

 

“حسین منزوی”

You might also like

Leave A Reply

Your email address will not be published.