مصاحبه احسان علیخانی با مجله زندگی ایده آل - آبان 1391

مراسم جشن تولد 30 سالگی احسان علیخانی در روز 23 آبان ماه 1391 در محل کافه پلاک یک در فرهنگ سرای ارسبان برگزار شد. چند روز مانده به شروع ماه محرم و ایام سوگواری سالار شهیدان. احسان علیخانی در اولین مصاحبه اش در سال 91 سکوت خود را شکست. تمام دغدغه های من در آستانه دهه چهارم زندگی. او از شکست ها و تجربه هایش در طول این سالها برای ما میگوید اینکه چگونه توانست جان یک خانوم جوان را نجات دهد… در ادامه متن کامل مصاحبه احسان علیخانی با مجله زندگی ایده آل را می خوانید.

بچه سرتق و پر شر و شور مدرسه پاسداران حالا برای خودش کسی شده. همان که همکلاسی ها تا توی تلویزیون می بینندش یادشان می آید حیاط را روی سرش می گذاشت. او احسان علیخانی است. بیست و چند ساله بود که با تک گویی های طولانی و سبک اجرایش گل کرد اما لج خیلی ها را هم در می آورد. آنها که جوصله بحر طویل یک بچه زاغول را نداشتند آن روز ها اما گذشت.23 24 25 تا برسد به 30.این عجیب ترین سال های زندگی اوست.سالی که با جنجالی آغاز شده سالی که برنامه اش را به اسم دیگری کردند تا یکی دو ماهی ناخن بجود.سالی که نکوست از بهارش پیداست…خب این اولین مصاحبه احسان علیخانی در سال 91 است. او در همه روزها و ماه های بعد از برنامه عید نوروزش و ماجرا های مربوط به ماه عسل قفل به لب زده نخواسته حرفی بزند تا چیزی ترک بردارد.حالا هم جز در کنایه چیزی نمیگوی. البته گفتنی زیاد است اما نه درباره آن شب کذا اجرای دونفره و آن برنامه که دیگری اجرایش کرد.بهانه ما حتی مهم تر بود.30 سالگی سن ویژه مردها. زمانی که به قول احسان علیخانی دست آدم را میگیرد و از پل جوانی عبور میدهند.حتی اگر یک نوجوان ابدی باشی.یکی مثل احسان علیخانی.متولد آبان 61. 30 سالگی مبارک!

این شمع متفاوت بود

یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی 30 ساله شدی30 سالگی و40 سالگی سنی است که برای آقایان خیلی مهم است و شاید بخصوص برای تو که زمینه شناخته شده ای داری و مردم می شناسندت. این تفاسیر ورود به دهه چهارم زندگی برای تو چه حسی همراه داشته؟

برای من اینطور نبود که از خواب بیدار شوم و حس کنم 30 ساله شده ام. برعکس دوستان در این چند وقت مدام در گوشم می نواختند که داری پیر میشی! بعد هم جشن و تولد و این جور چیزها بود.پس نگذاشتند درست 30 ساله بشوم!

خب 30 سالگی یک عدد است. با یک حس غلیظ و عمیق؟؟؟

حتما شنیده اید که دوران گذرا 30 سالگی برای خیلی ها تبدیل به بحران میشود و این تجربه خطرناکی است.این بحران برای من از لحظه ای اتفاق افتاد که دوستان من یک کیک کوچک جلوی من گذاشتند.وقتی عدد روی کیک را دیدم با توجه به این که 10 سال بود دهگان آن 2 بود وقتی عدد 3 را دیدم احساس کردم شمعی را که فوت میکنم فرق میکند با قبلی ها.2 تمام شده بود و 3 رسیده بود.حالم بد شد.پیشنهادم این است اگر خواستید برای کسی روشن کنید به تعداد سال های عمر برایش شمع بگذارید و شمع عدد نگذارید.نه اینکه بگویم این شمع مهم است…اگر در ده سالگی با یک فوت خاموش کنی در 20 سالگی با دو فوت و در سی سالگی شاید سه فوت همین ماجرا کمک میکند تو یک نگاه به گذشته ات بیندازی. در واقع با یک نگاه میتوانی بفهمی کجای دنیا ایستاده ای. به نظر من این اتفاق خیلی قشنگ تر از این است که عدد سنت را فوت کنی. برای من این حس در لحظه فوت کردن پیش آمد…

آخرین فعالیت:

از عید به بعد کمتر در مراسمی حضور داشتم و اجرا کردم این اواخر در مراسم آشتی کنان فوتبالیست ها خاضر شدم و اجرای آن را به عهده گرفتم.

از جوانی بیرونم کردند

در 30 سالگی اولین حسی که دچارش میشوی این است که به اجبار دارند از دوران جوانی بیرونت میکنند و میگویند برو بیرون! بعد وارد دوران بزرگسالی میشوی. انگار نه انگار که باید با خیلی از آرزو هایت خداحافظی کنی. تصور میکنی باید با خیلی از استعداد هایی که دیر کشفشان کرده ای خداحافظی کنی. برای خیلی ها ممکن است پشیمانی پیش آید برای من هم اینطور بود. در آن لحظه بلافاصله فلش بک میزنی به کل دهه سوم زندگی ات و مرور میکنی از 20 تا 30 سالگی ات را. ممکن است احساس پشیمانی از خیلی از اتفاقات زندگی ات را داشته باشی. تصمیم گیری های غلطی که در زندگی ات کردی. نکته دیگر حفظ استقلال است چون دهه ای است که تو در آن می جنگی برای اینکه مستقل بشوی. خیلی صادقانه میگویم هنوز نتوانسته ام با این سن کنار بیایم اما اصلا حاضر نیستم به سمتی بچرخم که تبدیل شود به بحران.من دوست دارم از این مرحله عبور کنم.

30 سالگی یعنی خودت را تحویل بگیر

به نظرم یکی از اتفاقاتی که از 30 سالگی به بعد در زندگی ات می افتد این است که کم کم باید با خودت مشورت کنی تا با دیگران یعنی باید با درون خودت وارد شور بشوی. به نظرم از روزی که پرستار در اتاق عمل اولین کتک را به ما میزند و ما گریه میکنیم تا روزی که قرار است بمیریم. اگر آدم خوبی بوده باشیم و چند نفر برایمان اشک بریزند یکی از مراحل را میگذرانیم. اولش بچه هستی و به اطرافیان و محیطتت فقط اعتماد میکنی بعد میخواهی مستقل شوی بعد جلو میروی و باید دنیا را بشناسی. فکر میکنم سی سالگی یک نقطه آغاز فوق العاده خوب است. برای اینکه کم کم خودت را بشناسی.حداقل شروع کنی با درونت خلوت کردن را. اگر یک دهه قبل باید با همه دنیا مشورت میکردی حالا باید کمی خودت را تحویل بگیری و این اتفاق مهمی است.به نظرم کسانی که حالشان بد میشود کسانی هستند که هیچ شناختی از خودشان ندارند. هنوز هم آدم سرگشته آشفته و پریشان حالی هستند که از این شاخه به آن شاخه می پرند و اصیل نشده اند.

ماجرایی که هنوز با آن کنار نیامده ام

لا به لای صحبت هایت از لفط بحران استفاده کردی چرا از این لفط استفاده میکنی؟

از لحظه ای که دهگان 30 را روی کیک دیدم حالم بد شد. به همه دهه 20 تا 30 زندگی ام فکر کردم.بچه تر که بودیم همه فکر میکردیم 30 ساله ها آدم های بزرگی هستند میگفتیم طرف 30 سالش است. من الان 30 ساله ام ولی هنوز احسان علیخانی کودک و در نهایت نوجوان هستم.فقط قد کشیده ام. دست و پایم بلندتر شده است و بیشتر می شناسندم و این یک موضوع به شدت صفر و یک است. صفر آن بحران افسردگی است و یک آن شناخت درست. تو یا میتونای این حس را تبدیل به یک بحران و معضل کنی و در زندگی ات بیمار شوی یا بگویی نه من در یک دوره گذرا هستم و باید از این دوره گذرا عبور کنم. من هنوز وسط این 2 مرحله تلو تلو میخورم و باید با آن کنار بیایم و این ماجرا به خود من برمیگردد و کسی هم نمیتواند به من کمک کند. بعضی وقت ها بحران 30 سالگی تا 32 سالگی طول میکشد تا بتوانی خودت را پیدا کنی. من هم در این دوره هستم و هنوز به دنبال سرزمینم میگردم که به نظرم نکته به شدت مهمی است.

یک نکته: تعریف من از یک آدم بالغ کسی است که در مرحله زندگی سنی خودش درست و شبیه آن زندگی کند.

من احسان علیخانی هستم که به طور میانگین بیشتر از سالی دو برنامه در زندگی اش نداشته و هر روز در خانه مردم نبوده ام. همیشه رفتم یک چیز یاد گرفته ام و برگشه ام. از پول گذشته ام از شهرت و روابط گذشته ام.

برای اینکه دوست دارم مردم وقتی من را نگاه میکنند حرف جدیدی داشته باشم. تفکر داشته باشم به خصوص در برنامه که خودم آنرا ساخته ام.

من یک نوجوان ابدی هستم

یک اتفاق بزرگ در شروع 30 سالگی ات برایت اتفاق می افتد و سوال های بزرگی که هنوز نتوانسته ای به آنها جواب بدهی و همیشه از آنها ساده عبور کردی جدی تر میشود.

منظورم سوالات کلیدی مثل آفرینش و کائنات و خلقت است راجع به اینکه من چه کسی هستم برای چه آمده ام و دارم چه کار میکنم و از این به بعد میخواهم چه کار کنم بعضی از اتفاقات برایت سطحی میشود. یکسری اتفاقات بزرگ که همیشه کمرنگ بوده و روی آن سرپوش گذاشتی برایت جدی تر میشود. چون سرعت 20 تا 30 خیلی زیاد است و چون تو بازیگوشی دائم در حال دویدنی یک دهه خیلی عجیب است و قطعا تو در 30 سالگی به خیلی از تصمیمات خود شک میکنی و متوجه میشوی اشتباه کرده ای اما راهی برای برگشت نداری. پس چه کار کنم؟ دهه 30 تا 40 را هم خراب کنم؟ نه! قطعا باید به این دهه رسید تا در آن بالغ شد. تعریف من از یک آدم بالغ کسی است که در مرحله زندگی سنی خودش درست و شبیه آن زندگی کند. من اصلا پیرمردی که در 80 سالگی بدمینتون بازی میکند را دوست ندارم. به نظرم پیرمرد باید پیرمردی کند و جوان جوانی. من آدمی هستم که احساس میکنم نوجوان ابدی هستم ولی به نظرم باید بفهمی و بالغ شوی. بلوغ فقط آن نیست که ریش و سبیل در بیاوری. بلوغ یعنی اینکه بفهمی در چه مرحله ای از زندگی ات زندگی میکنی و چه تکلیفی داری.

30 سالگی ظهر زندگی است

این بالا رفتن سن تو را نمی ترساند؟

ما همیشه فرار میکنیم از اینکه خودمان را آغشته به مرگ کنیم.بچه تر که هستیم فکر میکنیم 30 سالگی پیر است 30 ساله میشویم میگوییم 30 سال که جوان است. 50 ساله که میشویم وقتی کسی سکته میکند میگوییم 50 ساله بود سنی نداشت برای اینکه خودمان را آغشته به مرگ نمیکنیم. من فکر میکنم 30 سالگی با تو حرف میزند. اینکه تو داری به ظهر زندگی ات نزدیک میشوی و اینکه باید به این شناخت برسی و اینکه من خودم را آماده میکنم تا از این زندگی بیرون بروم.

همه ی ما گیم بازی کرده ایم. تو در پلی استیشن پای بازی ای می نشینی که 10 مرحله دارد. باید تکلیف مرحله اول را درست انجام بدهی و بعد وارد مرحله دوم شوی و همین طور بروی جلو تا به مرحله آخر برسی. من میگویم اگر زندگیمان را شبیه به این کنیم که مرحله آخر مرگ باشد هر روز در هر جا و هر موقع نباید شبیه آدم هایی باشم که در مرحله یک و دو و سه چند بار گیم اور میشوند.من نگران این قضیه هستم. نمیخواهم در 30 سالگی گیم اور شوم یعنی نفهمم تکلیف دهه 30 سالگی من که آغاز شده چیست و مرتب در مرحله در جا بزنم.

بیخود میکنم اگر بگویم همه دوستم دارند!

توبرای اینکه برنامه برای مردم اجرا کنی باید عمیق باشی باید با شناخت و مطالعه باشی و صادقانه روایت کنی. به شدت علاقه مندم که برداشت برای مخاطبم آزاد باشد. یکی مثل پرویز پرستویی از صنف هنری برنامه ات را بپسندد و کسی هم از همان صنف تو را نپسندد و هیچ اشکالی ندارد. بیخود میکند کسی که ادعا کند همه در این عالم من را دوست دارند این حرف غلط است به خصوص اگر قالب کارت کمی باشد اگر حوزه تخصصی باشد این حرف را قبول دارم. دیگران حق دارند هر چه میخواهند راجع به من بگوید اما من اصلا دوست ندارم شبیه کسی شوم که آنها میخواهند. من دوست دارم در کمپین مخاطبانم از سطحی ترین آدم ها وجود داشته باشد تا عالم ترین آنها.

سبیلم را در 15 سالگی زدم!

اولین کسی که هر سال تولدت را تبریک میگوید چه کسی است؟

مادر من در ساعتی که به دنیا آمده ام به من تبریک میگوید 5 صبح 15 آبان.

خاطره ای از تولد های گذشته ات که در ذهنت مانده را برایمان بگو.

مادرم به من میگوید تو به دنیا آدمی سبیل داشتی برادر بزرگم میگوید اولین باری که تو را بغل کردم حس کردم 15 سالت است. (میخندد) نمیدانم چند سالم بود اما خیلی زود سبیلم در آمد فکر کنم 15-16 ساله بودم خیلی سمبولیک منتظر بودم روز تولدم سبیلم را بزنم. مادرم برایم یک جشن کوچک برگزار کرد.دوستان و اقوام به خانه ما آمدند. خیلی صحنه سختی بود که تو با سبیل زده بیای پشت کیک تولدت بنشینی.. خودم خودم را نمی شناختم. قیافه ام برای دوستانم عجیب بود.

وقت آن است که تاثیر گذار باشی

وارد شدن به دهه سوم زندگی ات به این معنی است باید یکسری از کارها را کنار بذاری و وارد یک مرحله جدید تر شوی. مثل تشکیل دادن خانواده عاقبت اندیش بودن یا از آن جوانی کرن ها فاصله گرفتن؟

اولین اتفاقی که برایت می افتد این است که متوجه میشوی باید خاحافظی کنی. با خودت میگویی همه چیز تمام شد اما واقعا این طور نیست. تو میتوانی پتانسیل های جدید در زندگی ات داشته باشی. به نظرم وارد مرحله ای از زندگی شده ای که باید اصیل شوی. این از همه چیز مهم تر است. در 20 تا 30 سالگی من و تو از محیط خیلی الهام میگیریم یعنی محیط کاملا روی ما قالب است.اما از 30 به بعد من میتوانم روی محیط تاثیر بگذارم.

به نظر من جوانی یعنی تماشا کردن. شناخت به لحاظ سلسله رشد آدمیزاد از 30 سالگی به بعد است.وقتی تو دنیا را دیدی باید خودت را بشناسی تا به تکامل و پختگی برسی. به نظر من جوانی یعنی تماشا کردن یعنی دویدن یعنی فریاد زدم یعنی گریه کردم یعنی ترسیدن یعنی عاشقی ات یعنی رکب خوردن دروغ شنیدن و فریب داده شدن.

در حال حاضر در شرایط پیش تولید یک کار هستم.دارم مجموعه ای میسازم از قهرمانان المپیک و پارا المپیک ایران. رفته ایم و مستند هایی از قهرمانان المپیک تهیه کردیم و علاوه بر این یک تاکشو هم داریم که ورزشگاران با ده نفر از افرادی که در قهرمانی اش نقش داشتند وارد استدیو ی ما میشوند و ما با هم حرف میزنیم.

دوست دارم مرده ام هم تاریخ مصرف نداشته باشد

همه ی ما یک تاریخ مصرف داریم مرگ تشیع جنازه ناراحتی اشک تعدادی اگر باشند چهلم سالگرد و تمام. من دوست ندارم مرده ام هم تاریخ مصرف داشته باشد.

مجری خوب شاهد دادگاهی است که قاضی آن مردم هستند و تو یک مهمان داری که ممکن است متهم باشد.

مهدی یراحی دوست صمیمی من است و من دوباره تولدش را تبریک میگویم. من این حرف را جایی نمیزنم اما اگر می رفتم دنبال موسیقی شبیه او میشدم و شاید اگر او می آمد دنبال اجرا شبیه من کار میکرد ما ادامه هم هستیم .

بچه دانشگاه تهران با رتبه سه رقمی کنکور در نسل پر ترافیک دهه شصتی ها…!

روزی که استاد به من توهین کرد

یادم می آید در کلاس بسیار مهم من از استاد سوالی پرسیدم که نتوانست جواب دهد .شروع کرد به سفسطه کردن و به من توهین کرد. من کلاس را ترک کردم و گفتم حتی اگر نمره صفر هم بدهی دیگر حاضر نیستم در کلاست حاضر شوم چون بی ادبی کردی.کلاس را که ترک کردم همه ی کلاس پشت سر من خارج شدند.

چگونه جان آن دختر را نجات دادم
چند وقت پیش پدری را دیدم که اصرار داشت مرا ببیند وقتی او را دیدم قصه ای را برای من تعریف کرد که خیلی لذت بخش بود. یک برنامه مونولوگ 6 7 دقیقه ای من در لنز دوربین باعث شده که دختر خانومی که در حال خودکشی است از خودکشی منصرف شود و بیاید پای تلویزیون بنشیند و این موضوع طبیعی است که این حال مرا خوب میکند. آن دختر الان بزرگ شده و ازدواج کرده و بچه دارد. دختری که کاملا تصمیم از بین بردن خودش را داشته وقتی صدای من را از تلویزیون شنیده از ادامه قرص خوردن منصرف شده است. واقعا لذت بخش است که بتوانی جان یک نفر را نجات دهی.

فروش ست تاپ و شلوارک زنانه