
اس ام اس
داستان های کوتاه
مطالب جالب و خواندنی
مقالات مذهبی
مقالات اجتماعی
مقالات پزشکی
مقالات ورزشی
مقالات عمران
مقالات مکانیک
برق . الکترونیک . مخابرات
نرم افزار و بازی موبایل
جدیدترین اخبار اینترنت
مقالات کامپیوتر
دانلود نرم افزار
مقالات نجوم
سینماو تئاتر
مقالات آموزشی
مجله خانواده
مجله بانوان
آموزش نرم افزار
اطلاعات دارویی
بانک اطلاعات بیماریها
داروهای گیاهی ایران
مقالات مدیریت
سخت افزار
زشت ترین مخلوق جهان (عکس)
حکاکی شگفت انگیز بر روی میوه ها
8 فواره جالب جهان
خلاقیت و نوآوری در دنیای کفش
پلهای جالب ساخت دست بشر
تصاویر 3 بعدی فوق العاده زیبا
کپی برابر است با اصل
عکس: راننده کامیون خوش شانس
نیمکت های منحصر به فرد
هنرنمایی بر روی تخم پرندگان
12 عکس جالب و خنده دار
تکان دهنده ترین عکسهای تاریخ
یک تصویر عجیب
9 حیوانات رکورد دار جهان
تصاویری زیبا از جنگ جهانی دوم
تصاویری از یک موتور عجیب و غریب
عکس : پله های عجیب غریب
عکسهای جالب در یک لحظه
دکتر کرمانی
پایگاه اطلاع رسانی پرستار و پرستاری
هنر فيزيك
بازی و برنامه موبایل
parscloob -عكس
دنیای کامپیوتر- mirsoft
سیب سبز
دانلود کتاب -Download110
طبیعت زنده
دانلود کامل - full-dl
گالری عکس های روز
خبرنامه خودرو
دانلود رایگان کتاب
دانلود رایگان کتابهای کامپیوتری
سایت جوک و خنده
دانلود سنتر کلیپ موبایل
اس ام اس عاشقانه
مجله رایانه و اینترنت
اس ام اس عيد نوروز 1389
سايت آلكسا
::
فروردین 1389
::
اسفند 1388
::
دی 1388
::
آذر 1388
::
آبان 1388
::
مهر 1388
::
مرداد 1388
::
تیر 1388
::
خرداد 1388
::
اردیبهشت 1388
::
فروردین 1388
::
اسفند 1387
::
بهمن 1387
::
دی 1387
::
آذر 1387
::
آبان 1387
::
مهر 1387
::
شهریور 1387
::
مرداد 1387
::
تیر 1387
::
خرداد 1387
::
اردیبهشت 1387
::
فروردین 1387
::
اسفند 1386
::
بهمن 1386
::
دی 1386
::
آذر 1386
::
آبان 1386
::
مهر 1386
خسته نباشی پدر( داستان های کوتاه)
میخ و عصبانیت ( داستان های کوتاه )
چهار داستان کوتاه و زیبا
اشتباه فرشتگان
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان
در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را
هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن
که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف
جابهجا میکرد تا شایدسرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را
چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد در نگاهش چیزی موج
میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با
چشمهاش آرزو میکرد
سنجش كارايي( داستان های کوتاه)
سه پرسش سقراط( داستان های کوتاه)
| امانت داري و اخلاق مداري استفاده از اين مطلب فقط با ذکر منبع " بی کلک دات کام " مجاز است. |
منبع : بی کلک دات کام
..................
محبوب ترین لینک ها :
نیمکت های منحصر به فرد ( جالب )
کپی برابر است با اصل ( تصاویر جالب )
اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 27
اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 26
تصاویری از یک موتور عجیب و غریب در فلوریدا
طرز تهيه پيژامه (ميترکي از خنده)
اس ام اس رومانتیک و عاشقانه - سری 25
معلم،سیب و توت فرنگی ( داستان های کوتاه )
انتخاب درست ( داستان های کوتاه)
ساحل و صدف ( داستان های کوتاه )
ايمان واقعي ( داستان های کوتاه)
حکايتي از کتاب "شيطان و دوشيزه پريم"
يه روز يه مسافر خسته با اسب و سگش از مسير دشتي بدون آب و علف مي گذشت. از آغاز سفر خيلي گذشته بود و مسافر و حيووناش بسيار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، يه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختاي پرميوه پيدا بود، به چشم مي خورد. مسافر که به در باغ رسيد، ديد يه نگهبان بر سر در باغ ايستاده و يه تابلو بالاي در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"
مسافر پرسيد: اينجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اينجا بهشته. مسافر ازش خواست که براي نوشيدن آب و يه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.
وقتي مسافر خواست با حيووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حيوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چيزاي منن، تمام راهو با من بودن، اونا يه بخشي از زندگي منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.
فرسخي جلوتر مسافر با صحنه مشابهي مواجه شد. باغي و نگهباني و تابلوي بالاي دري که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست براي رفع عطش و خستگي با حيووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.
بعد نيمروزي که مسافر براي ادامه راه از باغ خارج مي شد، به نگهبان گفت: پايين تپه باغي هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعليه چرا جلوشو نميگيريد؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت مي کنه. هر ي حاضر باشه از چيزايي که دوست داره، از چيزايي که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا ميشه و مشترياي ما کمتر ميشن.
اما اگرکسي حاضر نباشه از مهمترين چيزاي زندگيش بگذره، به اينجا مياد
گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام
تعطيلات شاد
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت.
همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...
قفسه ي سينه " قلب "
اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.
خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش مي خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.
اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام
قفسه ي سينه " قلب "
اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.
خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلي موند و نه آدمي.
خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.
آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.
....
خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.
يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد.
چرخيد و چرخيد.
آسمون رعد زد و برق زد.
دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.
همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته? با چشاي سياه مثه شب آسمون? با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل? اومد جلو و دست کشيد روي چشاي بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد. هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلي بيشتر.
پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.
تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سينشو چسبوند به سينه آدم.
خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد.
آدم با چشاش مي خنديد.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.
اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.
قصه ي کسي که مي خواست خودش باشد
بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودکدو ساله را قبول مي کنم
مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون مي توانم آن را بخورم
مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم
مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگها ،
جدول ضرب و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم که چه
چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم
مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند
مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از
پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم ، نمي خواهم زندگي من
پرشود ازکوهي از مدارک اداري ، خبرهاي ناراحت کننده ، صورتحساب ،
جريمه وبيکاري و جدايي
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يک کلمه محبت آميز، به
عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران
اين دسته چک من ، کليد ماشين ، کارت اعتباري و بقيه مدارک ، مال شما
من؛ رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم.
نويسنده : سانيتا سالگا
شانس، یک بار در خانه تان را می زند
جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت: "برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاوها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان پذیرفت.
در اولین طويله كه بزرگترين در بود باز شد. باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم اش به زمين كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين در طويله كه كوچكتر از قبلی بود، باز شد. گاوي كوچكتر كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: "منطق مي گويد اين را ولش كن چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن را ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دست اش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد[...] اما [...] گاو دم نداشت!!!!
نتیجه: زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن به دهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيب مان نشوند. از این رو سعي كنید هميشه اولين شانس را امتحان کنید
گربه و کاسه ی عتیقه
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده، وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب می خورد.
فکر کرد؛ اگر قیمت کاسه را بپرسد، رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. برای همین گفت: "عمو جان! چه گربه ی قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من به فروشی؟"
رعیت گفت: "چند می خری؟" مرد گفت: "یک دلار"
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: "خیر اش را به بینی"
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: "عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود، بهتر است کاسه ی آب را هم به من به فروشی" رعیت گفت: "قربان! من به این وسیله تا به حال پانزده گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست."
چه کسي کر تر است!؟
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت: "براى اين که بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد." اين کار را انجام بده و جواب اش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ی 4 متري او به ايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ی 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ی ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
باز هم پاسخي نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوال اش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
زن اش گفت: "مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگويم: خوراک مرغ!"
***
نتیجه: خیلی وقتها؛ خیلی چیزها، آن گونه نیست که به نظر می رسد. برای صحیح دیدن پدیده ها بهتر است از زاویه ای دیگر به آن بنگریم.
قصه ي ليلي
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد.
اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر
چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.
ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد.
خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......
"

گردآوری : گروه اینترنتی بی کلک دات کام
All Rights Reserved 2009 © Kermani.Blogfa.com
This Template Designed By Bikalak.com
کپي برداري از مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد